چه سود
بی خبراز همد یگر آسوده خوابیدن چه سود برمزارمردگان خویش نالیدن چه سود
زنده راباید به فریادش رسید ور نه بر سنگ مزارش اب پاشیدن چه سود
زنده راتا زنده است قدرش بدان ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود
زنده رادرزندگی دشتش بگیر ورنه مشکی ا زبرای مرده پو شیدن چه سود
با محبت دست پیران را ببوس ورنه برروی مزارش تاج گل چیدن چه سود
یک شبی بازنده ای غمخوار باش ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود
تا زمانی زنده ایم با یکدیگر بیگا نه ایم در عزاهاروی هم دیگر بو سیدن چه سود
گر توانی زنده را شاد کن در عزا عطر وگلاب باب پا شیدن چه سود
از برای سالمندان یک گل خوش بو ببر تاج گل هادر کنار همدیگرچیدن چه سود
گر نر فتی خانه اش تا زنده است خانه ی صاحب عزا شب ها خوابیدن چه سود
گر نپرسی حال من تا زنده ام گریه وزاری ونالیدن پس از مر گم چه سود
سال ها عیدآمد رفتی نکر دی یاد من جای خالی من اندر خانه ام دیدن چه سود
گر نکردی یاد من تا زنده ام سنگ مرمر روی قبرم چیدن چه سود
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط علی رضاغزنوی
|
گفتمش دل میخری؟
پرسیدچند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده ای کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود!
+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط علی رضاغزنوی
|

چو دل در دیگری بستی نگاهش دار، من رفتم
چو رفتی در پی دشمن، مرا بگذار، من رفتم
پس از صد بار جانم را که سوزانیده ای از غم
چو با من در نمیسازی، مساز، اینبار من رفتم
ز پیش دوستان رفتن نباشد اختیار دل
بنالم، تا بداند خصم: کز ناچار من رفتم
چو دل پیش تو میماند گواهی چند برگیرم:
کزین پس با دل گمره ندارم کار، من رفتم
ترا چندین که با من بود یاری، بندگی کردم
چو دانستم که غیر از من گرفتی یار، من رفتم
مرا گفتی که: غمخوار تو خواهم شد بدلداری
نگارا، بعد ازینم گر تویی غمخوار، من رفتم
ندارد اوحدی با من سر رفتن ز کوی تو
تو او را یادگار من نگه میدار، من رفتم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط علی رضاغزنوی
|

دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دینداری نه بیداری،نه دستی از سر یاری
تمام عمربستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی باری نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا
چه رنجی از محبت ها کشیدیم برهنه پا به تیغ ستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبکباران ساحل ها ندیدن به دوش خسته گان باریست دنیا
مرا در موج حسرت ها رها کرد عجب یار وفاداریست دنیا
میان آنچه باید و باشد و نیست عجب فرسوده دیواریست دنیا
عجب خواب پریشانیست دنیا عجب یاروفاداریست دنیا
عجب دریای طوفانیست دنیا عجب آشفته بازاریست دنیا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط علی رضاغزنوی
|

تو ای مادر كه یك عمر دلت با غصه غم سازه
صبوری های تو ای مادر منو به گریه میندازه
مثه یك طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم
از اون لالا هیات مادر بخون بازم توی گوشم
برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی
برای اشكهای من همیشه آستین بودی
تو ای همیشه غمخوارم
تو ای محرم تر ین یارم
به نام نامی مادر تو را دوست میدارم
نوازش كن من و مادر كه فرزند تو غمگین
كی میخواد بعد از این تو قلب من جای تو بنشین
گل من روز با روزی تو رو از شاخه میچینه
در آغوشم بگیر مادر كه رسم روزگار اینه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط علی رضاغزنوی
|
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط علی رضاغزنوی
|




بچه هاى نامزد دار از فرا رسيدن عيد هانا خوش اند
بردن عیدی از طرف فاميل ها و پسران براى دختران نامزد دار که ميخواهند زندگى جديد را آغاز و تشکيل خانواده نمايند نسبت رسم عنعنات خرافاتى که در افغانستان مروج است تعداد زياد از اين فاميل ها را خسته و مایوس ساخته حتى بعضى ها درحالت مجردی باقی بمانند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط علی رضاغزنوی
|
غصه نخور مسافر
غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز
نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز
غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست
اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
من كه خودم مي دونم كه تو چقدر صبوري
غصه نخور مسافر بازم مي آي به زودي
ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو مي دونم هيچ كس خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند
بهار تو بر مي گردي چيزي نمنونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه كار گلا نيس
سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيس
غصه نخور مسافر تو خود آسموني
در آرزوي روزي كه بياي و بموني
مریم حیدرزاده
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط علی رضاغزنوی
|




شعاری قوم بازی
شعاری قوم بازی بس است ادم ادم کشی بس است
علم و کمال پیشه کنیم این فقر فرهنگی بس است
عبرت بگیریم از گذشته تکرار نشنه او دوباره
قلم بگیریم حرکت کنیم تفنگ تفنگ بازی بس است
ملت پر قوت شویم پیرو یگ وحدت شویم
عبرت بگیرم از اوباما نژاد نژاد بازی بس است
دنبال یگ چاره شویم هم درد و یگ خانه شویم
نگشیم دیگر ما همدیگر این جهل نادانی بس است
مرور کنیم به گذشته تاریخ کوشانی بینم
نشنیم دیگر طالب اکو این کار حیوانی بس است
دشمنی تمدن بود وا جاهیل سر در گم بود وا
ازاد کنیم میهن خود این حزب حزب بازی بس است
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط علی رضاغزنوی
|

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط علی رضاغزنوی
|